2 little butterflies

you & me & God... makes 3

 

 

شعله ها...

ساعت ها سپری می شوند و من سر می خورم روی حوادث...هر روز که می گذرد بیشتر فرو میروم!! 

و در تمام این مدت دستهایی پنهان را احساس می کنم که مرا از پشت گرفته اند!این دست ها همان دست هایی هستند که مرا به سوی او می کشانند...کسی که خداوند به جسمش زیبایی روح میبخشد!

در هر دیدار معنای تازه ای از زیبایی ورازی از رازهای آسمانی درونش برای من آشکار می کرد تا اینکه در برابر چشم هایم به صورت کتابی درآمد که دست نوشته های آن را تلاوت می کنم وسرودهایش را می خوانم اما انگار سالها راه مانده تا آنرا به پایان برسانم...انگار هنوز خیلی مانده تا او....

کسی که به صورت حقیقتی مبهم اما آشکار در می آید که تنها با عشق می توان آنرا دریافت و با طهارت روح لمس نمود وچون بخواهیم او را با کلام توصیف کنیم در برابر چشم هایمان پنهان می شود.

خداوندا!چگونه اورا وصف کنم برای کسی که وی را نمی شناسد؟آیا می توانم اورا با واژگان تهی بیان کنم؟  

 



ادامه مطلب

چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1388 | 1 نظر
 

باران مرا با یاد تو می شناسد...

چند روزی است...از تنهایی بیزار شده ام ...چشم هایم ازدیدن جلد غمگین کتاب ها خسته شده اند!!! 

دوران جوانی دارای بالهایی از شعر و خیال است.جوانان را فراتر از ابرها می برد...اما طولی نمیکشد که این بالها در توفان حوادث می شکنند و آنان را به سوی جهان واقعی فرود می آورد وجهان واقعی آیینه عجیبی است که آدمی خود را درآن به صورت کوچک و غیر واضح می بیند!

روزهای اول آشنایی فقط او را می شنیدم...نه می توانستم بیش از اندازه به او نزدیک شوم نه می توانستم بپذیرم که از او دورم.

او با زبان ماندگاری با من سخن می گفت...زبانی که اکثر مردم را بدون زبان ودهان به هم نزدیک می کند!

همان آوایی که دریاچه آرام همه ی جویبارها رابه درونش فرا می خواند یا به صورت سکوتی ابدی درآورد.

زیبایی رازی است که ارواحمان آن را می فهمندوبا دیدن آن شاد می شوندو در اثر بخشی آن رشد می کنند.

اما اندیشه هایمان سرگشته می ماندو می کوشد تا آن را به صورت واژه ها درآورد ومحدودش کند، اما نمی تواند...زیبایی حقیقی در یک لحظه متولد می شود وآن میل که بالاتر از همه ی خواسته هاست را آشکار می سازد.این همان میل درونی است که بدان عشق      می گوییم...نمی دانم...وجودش...اولین دیدارمان...

نمی دانم اما این را می دانم که چیزی را در درونم احساس کردم که برایم تازگی داشت.احساس تازه ای  بود که با آرامی به درونم راه یافت و از آن لحظه به بعد شادی و اندوه در دلم متولد شد... 

 



ادامه مطلب

دوشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1388 | 2 نظر
 

بالهای شکسته...

مدتی بود که در اندوه فرو رفته بودم...سبب این همه اندوه را نمی دانستم ولی هر گاه به خاطرم می آمد احساس دلتنگی می کردم. هرگاه کودکی را شادمانه می دیدم غمگینانه می ایستادم درحالیکه دلیل آن همه غم را نمیدانستم. 

می گویند غفلت گهواره تنهایی است و تنهایی خوابگه آسایش.شاید چنین چیزی برای کسانی درست باشد که مرده به دنیا می آیند و همچون اجسام سرد بی جنب وجوش در خاک زندگی می کنند.اما اگر غفلت کور در جوار طوفان های بیدار باشد،از سقوط سخت ترو از مرگ تلخ تر خواهد بود.

اندوه و نا امیدی دارای دستان ابریشمینی است.دستانی نیرومند که بر دلها می فشارد و در تنهایی به درد می آورد.تنهایی همپیمان اندوه است همچنان که یارو یاور هر جنبش معنوی نیز هست...

من در آغاز جوانی دچار اندوه شدیدی شده ام!

  

 

 

 



ادامه مطلب

جمعه 9 مرداد‌ماه سال 1388 | 1 نظر
 
<<   1      2      3   
 

مطالب اخیر

وداع

عشق یعنی...

سکوت...

...

مولا جان...

در های به ظاهر بسته ی ما

بی بهانه و صادقانه می گویم...

تسلیت!

انتظار...

از اگر...

روزهای زیبا...من و تو و خدا

...یادمان می ماند!

چه کنم با این غم...

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است...

نزدیک تر از...(۱)

 

آرشیو مطالب

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

 

لوگو

 

پیوند ها

فریده

شهاب مرادی :)

نیلوفرانه :)

فنچ

دنت

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

تعداد بازدیدکنندگان : 15251