X
تبلیغات
رایتل
2 little butterflies

2 little butterflies

you & me & God... makes 3

 

 

روزی که آمدم...رفتم...اما!!!

کوله بار سفرم را بستم!همه چیز آماده است...جز یک حرف...یک اشاره اش کافیست برای نرفتنم!

یک اشاره ات برای مردنم...ماندنم کافیست!آمدم...آمده بودم بمانم.آمده بودم سرم را روی شانه هایت بگذارم و بگریم.آمده بودم از خستگی هایم بگویم...نه ! آمده بودم از خستگی هایت بشنوم ...   

ازناامیدی هایت...آمده بودم با یک کیف بزگ پر از خدا...با بلیت سفر! سفر به دلت...سفر به عمق غمهای چشمانت... 

   

آمده بودم که بگویم چطور زیر پایم خالی شده...آمده بودم که بگویم چطور در 17سالگی موهای سپیدم خودنمایی میکنند!!!آمدم بگویم از قلبی که تنها جرعه ای از آن مانده...

نه...اشتباه میکنم...نیامدم تا به خودم برسم...آمدم که به تو برسم!آمدم از سلاله ی شفاف سرخت عبور کنم!آمدم از دستهایت...نه، از چشمهایت!...این وادی های مقدس...

آمدم و خدا گفت...بدون کفش وارد شو!...بخدا اگر الهه نبود کفش هایم را در آورده بودم...

خدا یا تشابه یا تضاد...من در تو گم شدم و تو میگویی مرا نمیشناسی!...هیچ...حتی اندکی!...


پنج‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1388 | 1 نظر
 
 

مطالب اخیر

وداع

عشق یعنی...

سکوت...

...

مولا جان...

در های به ظاهر بسته ی ما

بی بهانه و صادقانه می گویم...

تسلیت!

انتظار...

از اگر...

روزهای زیبا...من و تو و خدا

...یادمان می ماند!

چه کنم با این غم...

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است...

نزدیک تر از...(۱)

 

آرشیو مطالب

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

 

لوگو

 

پیوند ها

فریده

شهاب مرادی :)

نیلوفرانه :)

فنچ

دنت

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

تعداد بازدیدکنندگان : 15218